بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین...
به وبگاه کانون فرهنگی تبلیغی مردمی طه خوش آمدید.
اللهم عرّفنی نفسک فانک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف نبیک. اللّهم عرّفنی نبیک فانک ان لم تعرّفنی نبیک لم اعرف حجتک. اللهم عرّفنی حجتک فانک ان لم تعرّفنی حجتک ضللت عن دینی؛
"پروردگارا! خود را به من بشناسان که اگر خود را به من نشناسانی، نمیتوانم پیغمبرت را بشناسم. پروردگارا! پیغمبرت را به من بشناسان که اگر پیغمبرت را به من نشناسانی، نمیتوانم حجت تو را بشناسم. پروردگارا! حجت خود را به من بشناسان، که اگر حجت خود را به من نشناسانی، دین خود را از دست میدهم، و گمراه خواهم شد".
در باب دوست یابی و اهمیت پیدا کردن دوست و رفیق در زندگی، مطالب بسیاری گفته شده است. امامان معصوم علیهم السلام نیز بر این مطلب بسیار تاکید کرده اند و آن را مورد توجه خاص قرار داده اند. در همین خصوص، کلام زیبایی از امام سجاد علیه السلام نقل شده است که بخشی از معیارهای دوستی و دوست یابی را برایمان روشن می سازد. امام سجاد علیه السلام به فرزند گرامی شان، امام باقر علیه السلام فرمودند:
براي مشاهده كامل متن به ادامه مطلب مراجعه نماييد...
شگفتی های آفرینش14-3 ((برگرفته از کتاب توحید مفضل))
*شکل زمین*
ای مفضّل! در بستری که خداوند برای جواهر چهارگانه آفریده تا بطور گسترده رفع نیاز شود بنگر. از جمله گستردگی این زمین و کشیدن آن است. اگر این گونه وسیع و گسترده نبود چگونه جای ها و مساکن مردم، کشتزارها، چراگاه ها، جنگل ها و درختان، داروهای فراوان، معادن بی شمار و پرفایده و بسیار را در خود جای می داد؟ چه بسا کسی این فلات های خشک و دشت های دهشت آور را بی ثمر و بیهوده بینگارد. حال آنکه این جای ها، جایگاه حیوانات و مسکن و چراگاه آن هاست. نیز آنگاه که مردم در اضطرار می افتند که از وطن خود به جای دیگر رحل اقامت افکنند به این مناطق می روند. چه بسیار فلات ها و دشت ها که به کاخ ها و بهشت ها تبدیل شده و مردم در آنها سکنی گزیده اند! اگر زمین گسترده نبود گویی که مردم در میان حصاری تنگ گرفتارند و اگر ضرورت و امری ناگوار ناچارشان کرد که ترک وطن کنند هیچ مکانی نمی یافتند...
براي مشاهده كامل متن به ادامه مطلب مراجعه نماييد...
زندگانى حضرت امام رضا(ع) پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگیز که دل شیفتگان را مىبرد . از کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار ـ که بر اساس منابع موثق تدوین یافته ـ چند داستان برگزیدهایم که تقدیم عاشقان اهل بیت ميکنیم.
براي مشاهده كامل متن به ادامه مطلب مراجعه نماييد...
:: بازدید از این مطلب : 3669
تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 شهریور 1392 |
نظرات (0)
امام موسی بن جعفر(ع) فرزندش “علی” (علیه السلام) را “رضا” لقب داده بود و گاهی میفرمود: “پسرم رضا را بگویید پیش من بیاید… به فرزندم رضا گفتم… فرزندم رضا گفت؛ امّا وقتی حضرت را مورد خطاب قرار میداد، میفرمود: یا أباالحسن.[۱] از این روایت استفاده میشود که امام کاظم(ع) عنایت خاصی به لقب “رضا” برای فرزندشان داشتند و به نحوی به دیگران گوشزد میکردند حضرت را “رضا” صدا بزنند.
در وجه نام گذاری حضرت به “رضا” احادیثی وارد شده است، از جمله: ...
براي مشاهده كامل متن به ادامه مطلب مراجعه نماييد...
:: بازدید از این مطلب : 4043
تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 شهریور 1392 |
نظرات (0)
شب تولد آقا علی بن موسی الرضا علیهالسلام بود. همه مردم دسته دسته خودشان را به داخل حرم آقا میرساندند. تعدادی هم که زیارت شان را انجام داده بودن، از حرم خارج میشدند. ما؛ یعنی من و اکبر هم، بعد از یک ساعتی معطلی، زیارت مان را انجام دادیم و خوشحال و خشنود از حرم خارج شدیم. هنوز من در حال و هوای ضریح آقا بودم که صدای اکبر، رشته افکارم را پاره کرد. «علی جون، مواقعی یه گشتی این اطراف بزنیم؟» پیشنهاد خوبی بود به همین خاطر بیمقدمه گفتم: «باشه، موافقم، اما یادت باشه ساعت ۸ با، بابا و مامان قرار داریم».
نترس پسر جون، تازه ساعت شش، دو ساعت دیگر وقت داریم...
براي مشاهده كامل متن به ادامه مطلب مراجعه نماييد...
:: بازدید از این مطلب : 4016
تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 شهریور 1392 |
نظرات (0)
او که جوانى نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه هاى مدینه گردش مى کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا مى نالید: اى عادل ترین عادلان !میان من و مادرم حکم کن . عمر به وى رسید و گفت : اى جوان ! چرا به مادرت نفرین مى کنى ؟! جوان : مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت : تو پسر من نیستى ! عمر رو به زن کرد و گفت : این پسر چه مى گوید؟ زن : اى خلیفه ! سوگند به خدایى که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده اى او را نمى بیند، و سوگند به محمد صلى الله علیه و آله و خاندانش ! من هرگز او را نشناخته و نمى دانم از کدام قبیله و طایفه است ، قسم به خدا! او مى خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه اى هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام . عمر: بر این مطلب که مى گویى شاهد دارى ؟ زن : آرى ، و چهل نفر از برادران عشیره اى خود را جهت شهادت حاضر ساخت . گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته ، مى خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد. عمر به ماموران گفت : جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادترى بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء جارى کنم . ماموران جوان را به طرف زندان مى بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: اى پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهى کن . و ماجراى خود را براى آن حضرت شرح داد...
براي مشاهده كامل متن به ادامه مطلب مراجعه نماييد...
:: بازدید از این مطلب : 3678
تاریخ انتشار : چهارشنبه 27 شهریور 1392 |
نظرات (0)
محتواي اين وبلاگ منطبق بر قوانين جمهوري اسلامي ايران مي باشد. اين وبگاه در سايت ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي وزارت ارشاد ثبت شده است.
اکثر مطالب وبلاگ داراي منبع از کتب اسلامي و يا سايت هاي ارزشي و مفيد ديني است و کپي برداري از مطالب وبگاه فقط با ذکر منبع بلا مانع است